تبليغاتX
مسجدسلیمان

مسجدسلیمان

وبلاگ جمشید عزیزپور

با سلام خدمت دانشجویان

 بزودی این وبلاگ در اختیار دانشجویان قرار خواهد گرفت .

جهت انتخاب واحد و یا رویت وضعیت آموزشی خود اینجا کلیک کنید وبسایت دانشگاه آزاد اسلامی مسجدسلیمان 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 19:4  توسط جمشید عزیزپور   | 

 http://www.sums.acl
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 17:36  توسط جمشید عزیزپور   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 17:33  توسط جمشید عزیزپور   | 

موجها خوابیده اند ، آرام و رام ،
طبل توفان از نو افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیا افتاده است.

در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناکان بی فغان و بی خروش.

آهها در سینه ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان به زیر بالها.
در سکوت جاودان مدفون شده ست.
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.

آبها از آسیا افتاد هاست،
دارها برچیده، خونها شسته اند.جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشکُبنهای پلیدی رُسته اند.

مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود.
این شب ست،آری، شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود.

باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی بر کشم،
باز می بینم صدایم کوته ست.

باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فریادها،
گویدم گویی که : «من لالم،تو کر.»

آخر انگشتی کند چون خامه ای،
دست دیگر را بسان نامه ای.
گویدم «بنویس و راحت شو -»به رمز،
«-تو عجب دیوانه و خودکامه ای.»

من سری بالا زنم،چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گوید،این بیندجواب.

گوید «آخر...پیرهاتان نیز ...هم...»
گویمش «اما جوانان مانده اند»
گویدم «اینها دروغند و فریب»
گویم «آنها بس به گوشم خوانده اند»




گوید «اما خواهرت،طفلت،زنت...؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اینجا دم از کوری زند،
گوش کز حرف نخستین بود کر.

گاه رفتن گویدم _ نومیدوار
و آخرین حرفش_که:«این جهل است و لج،
قلعه ها شد فتح،سقف آمد فرود...»
و آخرین حرفم ستون است و فرج.

می شود چشمش پر از اشک و به خویش
میدهد امید دیدار مرا.
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا.

آبها از آسیا افتاده؛لیک
باز ما ماندیم و خون این و آن.
میهمان باده و افیون و بنگ.
از عطای دشمنان و دوستان.

آبها از آسیا افتاده؛لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد.چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد.

در شگفت از این غبارِِِِِِِِِ بی سوار
خشمگین،ما ناشریفان مانده ایم.
آبها از آسیا افتاده؛ لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم.




هر که آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل، جزدروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود.
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید!
کاشکی اسکندری پیدا شود.

شعری دیگر از استاد اخوان

فتاده تخته سنگ آن سوی تر، انگار كوهی بود.
و ما اين سو نشسته، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پير
همه با يكديگر پيوسته ليك از پای
و پا زنجير
اگر دل می كشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير

ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان
و يا آوايی از جايی، كجا؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت:
ـ فتاده تخته سنگ آن سوی، وز پيشينيان پيری
بر او رازی نوشته است،هرکس طاق هر كس جفت....»
چنين می گفت چندين بار
صدا، و آنگاه چون موجی كه بگريزد ز خود در خاموشی
[می خفت
و ما چيزی نمی گفتيم.
و ما تا مدتی چيزی نمی گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان اگر گاهی
گروهی شك و پرسش ايستاده بود.
و ديگر سيل و خيل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نيز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.

شبی كه لعنت از مهتاب می باريد
و پاهامام ورم می كرد و می خاريد
يكی از ما كه زنجيرش كمی سنگين تر از ما بود
[لعنت كرد گوشش را و نالان
گفت: «بايد رفت.»
و ما با خستگی گفتيم: «لعنت بيش بادا!
[گوشمان را چشممان را نيز بايد«رفت»
و رفتيم و خزان رفتيم تا جايی كه تخته سنگ آنجا بود
يكی از ما كه زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت آنگه خواند:
ـ «كسی راز مرا داند
كه از اين رو به آن رويم بگرداند.»
و ما با لذتی بيگانه اين راز غبارآلود را
[مثل دعايی زير لب تكرار می كرديم.
و شب شط جليلی بود پر مهتاب

هلا يك...دو ....سه......ديگر بار
هلا، يك، دو، سه، ديگر بار
عرق ريزان، عزا، دشنام ـ گاهی گريه هم كرديم
هلا، يك، دو، سه، زينسان بارها بسيار
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزی
و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال
ز شوق، و شور مالامال

يكی از ما كه زنجيرش سبك تر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
(و ما بی تاب)
لبش را با زبان تر كرد(ما نيز آنچنان كرديم)
و ساكت ماند
نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند
دوباره خواند، خيره ماند، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيدای دوری، ما خروشيديم
«بخوان!» خيره به ما ساكت نگا می كرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،
فرود آمد، گرفتيمش كه پنداری كه می افتاد
نشانديمش
به دست ما و دست خويش لعنت كرد.
ـ چه خواندی، هان؟»
[مكيد آب دهانش را و گفت آرام:
ـ «نوشته بود
همان،
كسی راز مرا داند،
كه از اين رو به آن رويم بگرداند.»

نشستيم
و
به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلی بود.
مهدی اخوان ثالث
(تهران _ خرداد 1340)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:34  توسط جمشید عزیزپور   | 


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى
 
   
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:0  توسط جمشید عزیزپور   | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:17  توسط جمشید عزیزپور   | 

چندی پیش یکی از دوستان را دیدم با چهره ای  نو ! و کت و شلوار سفید !!

بهش گفتم نکنه ازدواج کردی ؟ گفت متاسفانه بعله خیلی هم ناراحتم!!گفتم چرا متاسفانهو چرا ناراحت ؟گفت :امروز رییس بانک به من گفت چون ۲بار ازدواج کردی وام بهت نمی دیم!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:56  توسط جمشید عزیزپور   | 





اندیشیدن درسکوت
آنکه می اندیشد
به ناچار دم فرو می بندد اما
آنگاه که زمانه ـ زخم خورده و معصوم ـ
به شهادتش طلبد
به هزار زبان
 سخن خواهد گفت ...




 




 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:23  توسط جمشید عزیزپور   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:32  توسط جمشید عزیزپور   | 

به وبلاگ جمشید عزیزپور خوش آمدید

برای وروذ  به دنیای گوگل

ایجا کلیک کنید------>http://www.google.com

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:27  توسط جمشید عزیزپور   | 

تاریخ يكشنبه مهر 1388 12 تصویر روز